تبليغاتX
تو بگو...چرا دلم تنهاست!؟
یه خواب ...
امروز یه روز بعد عید قربانه

وقتی از در دانشکده اومدم توو ... روو دیوار یه عکس دیدم... برام آشنا بود

این همون دختر خانوم  پر انرژی و با نشاط ... یاسمن ... نیست.

خودشه...

چرا عکسش رو دیواره؟

متن زیرشو خوندم... بهت برام داشت ... خشکم زد

اگه بگم امروز صبح تو خواب خبر مرگ یکی و بهم دادن ...اونم همیجا...چی فکر می کنی

کاش این هم یه خواب بود و از وحشتش بیدار می شدم

کاش...

من خودمو به عنوان یه انسان در این غم بزرگ سهیم می دونم

"خدایش بیامرزد"

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:50 توسط مهران |

امروز
سلام

امروز تولدمه

من ۲۵ سال رو پشت سر گذاشتم.

خدا می دونه که چقدر از عمرم مونده.

از خدا برای بشریت صلح و آرامش می خوام.

بزرگترین آرزوم جبران زحمات مادرمه.

"خداوند همه ما رو زیر سایه لطف و عنایتش قرار بده"         (آمین)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:56 توسط مهران |

...
نگرانم...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:42 توسط مهران |

خدا رو شکر
سلام

خوبید

نمیدونم از دوستای قدیمیم کیا پای نت موندن

من که خیلی وقت نیومدم

الان دانشجوی ارشد حسابداری هستم

تقریبا میشه گفت به هدفهایی که داشتم دارم میرسم

اونم به خاطر امید به خدا و پشتکار خودم بوده

البته مهربانی و همراهی مادر عزیزم فراموش نمیشه

خدا رو برای همه چیز شکر گزارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 17:0 توسط مهران |

 

سلام:

اومدنم اومدن همیشگی نیست، اومدم سال ۸۶ رو بهت تبریک بگم و برم

میخوام امسال سال من باشه، شاید یه روزی بگم میخوام چیکار کنم

امسال ، سال طلایی منه

خدا به همه کمک کنه ، آخرش هر چی موند برای من

سال خوب و خوشی داشته باشید

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:16 توسط مهران |

 

4.jpg

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:39 توسط مهران |

لوگان پارسال اسميت
 

عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:3 توسط مهران |

 

حواسم را باد خيال برده است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 17:56 توسط مهران |

سلام خداحافظ
 

سلام ... خداحافظ

چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا که باز شود دری بر این دیوار

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:12 توسط مهران |

همه چی از یاد آدم میره
 

همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه

( به یاد حسین پناهی عزیز )

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:10 توسط مهران |

یه خواهش
 

نوشته های این وبلاگ یا اونایی رو که مینویسم یه چیز عمومی خواهش میکنم کسی به خودش نگیره

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:40 توسط مهران |

سر به هوا
 

پرنده گربه را سر به هوا مي كند .

" از من بشنو زیر پاتو نگاه کن نیفتی تو چاه سر به هوا "

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 17:0 توسط مهران |

خیالت تخت
 

خیالت تخت ...

 پیراهنم تا آمدنت بوی تو را خواهد داد

 (هه ژار = خودم )

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 16:57 توسط مهران |

 

حالا که دل یکی رو زدی اون عاشق خداحافظی تو شده

(هه ژار=خودم )

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 16:54 توسط مهران |

آرزوی نداشته
 

آرزوي نداشته بر باد نمي رود .


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 16:50 توسط مهران |

فریدون مشیری
 

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟
بدین نامهربانی راندنت چیست ؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره ماندنت چیست ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 18:0 توسط مهران |

 

جواب ابلهان خاموشی است

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:37 توسط مهران |

سخت نیست
 

 

 

درستی خود را ثابت کنید

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:23 توسط مهران |

کوتاه اما پر معنا
 

تكراري نباشيد

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:13 توسط مهران |

 

آیا انسان نمی داند که خدا می بیند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 21:14 توسط مهران |

بن بست
 

اگه غصه تون گرفت و به بن بست رسیدین ...

یه آب نبات توو دهنتون بزارید و شاد باشید که زنده اید و سر پا

( هه ژار = خودم )

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 18:19 توسط مهران |

دلت رو مفت میفروشی ...
 

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 16:55 توسط مهران |

تو زندگی رو چطور خرج میکنی ؟

 

اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 16:51 توسط مهران |

سکوت میکنم
 

می خواست در مصرف سکوت صرفه جویی کند،به نشانه اعتراض سکوت کرد

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:43 توسط مهران |

 

وقتی من حتی لیاقت ندارم محرم نگاهش باشم چگونه توقع دارم محرم رازش باشم

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 16:40 توسط مهران |