وقتی از در دانشکده اومدم توو ... روو دیوار یه عکس دیدم... برام آشنا بود
این همون دختر خانوم پر انرژی و با نشاط ... یاسمن ... نیست.
خودشه...
چرا عکسش رو دیواره؟
متن زیرشو خوندم...
بهت برام داشت ... خشکم زد
اگه بگم امروز صبح تو خواب خبر مرگ یکی و بهم دادن ...اونم همیجا...چی فکر می کنی
کاش این هم یه خواب بود و از وحشتش بیدار می شدم
کاش...
من خودمو به عنوان یه انسان در این غم بزرگ سهیم می دونم
"خدایش بیامرزد"
امروز تولدمه
من ۲۵ سال رو پشت سر گذاشتم.
خدا می دونه که چقدر از عمرم مونده.
از خدا برای بشریت صلح و آرامش می خوام.
بزرگترین آرزوم جبران زحمات مادرمه.
"خداوند همه ما رو زیر سایه لطف و عنایتش قرار بده" (آمین)
خوبید
نمیدونم از دوستای قدیمیم کیا پای نت موندن
من که خیلی وقت نیومدم
الان دانشجوی ارشد حسابداری هستم
تقریبا میشه گفت به هدفهایی که داشتم دارم میرسم
اونم به خاطر امید به خدا و پشتکار خودم بوده
البته مهربانی و همراهی مادر عزیزم فراموش نمیشه
خدا رو برای همه چیز شکر گزارم.
سلام:
اومدنم اومدن همیشگی نیست، اومدم سال ۸۶ رو بهت تبریک بگم و برم
میخوام امسال سال من باشه، شاید یه روزی بگم میخوام چیکار کنم
امسال ، سال طلایی منه
خدا به همه کمک کنه ، آخرش هر چی موند برای من
سال خوب و خوشی داشته باشید

عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند
حواسم را باد خيال برده است
سلام ... خداحافظ
چیز تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا که باز شود دری بر این دیوار

همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه
( به یاد حسین پناهی عزیز )
نوشته های این وبلاگ یا اونایی رو که مینویسم یه چیز عمومی خواهش میکنم کسی به خودش نگیره
پرنده گربه را سر به هوا مي كند .
" از من بشنو زیر پاتو نگاه کن نیفتی تو چاه سر به هوا "
خیالت تخت ...
پیراهنم تا آمدنت بوی تو را خواهد داد
(هه ژار = خودم )
حالا که دل یکی رو زدی اون عاشق خداحافظی تو شده
(هه ژار=خودم )
آرزوي نداشته بر باد نمي رود .
چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟
بدین نامهربانی راندنت چیست ؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره ماندنت چیست ؟
جواب ابلهان خاموشی است
درستی خود را ثابت کنید
تكراري نباشيد
آیا انسان نمی داند که خدا می بیند
اگه غصه تون گرفت و به بن بست رسیدین ...
یه آب نبات توو دهنتون بزارید و شاد باشید که زنده اید و سر پا
( هه ژار = خودم )
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم
می خواست در مصرف سکوت صرفه جویی کند،به نشانه اعتراض سکوت کرد
وقتی من حتی لیاقت ندارم محرم نگاهش باشم چگونه توقع دارم محرم رازش باشم